یاداشتهای یک بیمه چی دوست داشتنی
 
من یه دختر شاد و سرشارم لیاسنس بیمه دارم وتو یه شرکت نیمه خصوصی معتبر بیمه ای کار میکنم کارم رو دوست میدارم و عاشق زندگیم ام از کودکی به ثبت روزانه هام علاقه داشتم اینجا از روزانه هام مینویسم تا فراموشم نشه روزهای تلخ و شیرینی که داشتم
پيوند ها

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٦/٤ توسط مستانه

حالم داره بهم میخوره از اینهمه دروغ و دوریی و زیر اب زنی

از وقتی من و عماد ازدواج کردیم حسادتها دوروییها پچ پچ ها بدتر از قبل شده البته با یه 

مدل جدیدتر قیافه حق به جانب میگیرن و نگاه عاقل اندر سفیح

خیلی شرایط بدیه نیروهای جدیتری هم که اومدن جالبه خیلی جالبه اونا هم طلبکار

تشریف دارن سر درد دارم حالم بده

گاهی اوقات احساس میکنم دارم کم میارم با اینکه به خودم میگم بابا اینا چه ارزشی

دارن ولی باز هم رفتارهاشون آزارم میده

دیگه به عماد نمیتونم بگم انقدر رفتارهاشون بد شده که دیگه به اونم نمیخوام بگم

یعنی حس خوبی ندارم خاله زنک بازی

اما بعد از این همه دوری از حیاط خلوت خودم  میام اینجا و مینویسم

منو بخونیین و همراهیم کنین

الان بغض دارم

سردرد دارم

و به شدت دلم میخواد بالا بیارم


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٥/۳۱ توسط مستانه

پدرم 15 روز دیگه بیمارستان بستری شد روزهایی که میدیدم پدرم روز به روز لاغرتر و ضعیف

تر می شد بدترین روزهایی زندگیم بود گذشت اون روزهای سخت رسید به روزهایی که

پدرم به تشخیص دکتر دومش باید شیمی درمانی میشد  وای وای خدا چه شوک بزرگی

بود دوره اول شیمی درمانی انجام شد پدرم طاقت شیمی درمانی نداشت بعد از جراحی

فوق العاده ضعیف شده بود.حیشو به شدت از دست داده بود دو هفته سخت بیمارستان

بستری شد تا توننستیم از اون حالت بیاریمش بیرون دکترش شیمی درمانی رو قطع کرد

چون توان بدنی برای ادامه نداشت .پدرم رو اوردیم خونه رسیدی توی خونه خیلی بهتر 

بود مادرم مثل پروانه دور بابا میگشت انقدر بهش رسید غذاهای مقوی امید به زندگی

داد تا تا بابا یه مقدار هر چند کم سرپا شد بخاطر جراحی و شیمی درمانی خیلی ضعیف

شده بود روزهای سخت در حال سپری شدن بود و بابا روز به روز بهتر

دنیا دوباره داشت به من لبخند میزد

کم کم زمزمه سر و سامون دادن به وضع من و عماد هم شنیده میشد پدرم دوس

نداشت ما تو این شرایط می موندیم خیلی سعی میکرد بتونه  سر پا بشه تا بتونه

مراسم من رو برگزار کنه عماد دیگه بی طاقت بی طاقت شده بود


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٥/۳٠ توسط مستانه

پدرم رو منتقل کردن بخش بعد از 5 روزی که سی سی یو بود گفتن یه زخم بزرگ تو معدش

هست که پنهان بوده بعد از کلی آزمایش نتیجه رو گفتن پدرم 15 روز بیمارستان بستری

شد و نتیجه سرطان معده زخم بزرگ و باید جراحی بشه این رو درست زمانی فهمیدم که

پدرم رو برای جراحی برده بودیم یه بیمارستان بهتر من فکر میکرم یه عمل جراحی سادس

تا اینکه بعد از نمایشگاه بانک و بورس وبیمه توی راه برگشت عماد سعی میکرد به من

توضیح بده چه اتفاقی افتاده من احمق نمیگرفتم تا اینکه گفت بابا سرطان داره و من 

ساعتها تو ماشین گریه می کردم و فریاد میزدم نه این امکان نداره و عماد درحال راننگی

سعی داشت ارومم کنه ولی فایده ای نداشت بابا رو فرداش عمل میکردن و من

پراز یاس و نامیدی من بنده ناشکر خدا ناامید نا امید از این زندگی

چندین دکتر متخصص تائید کرده بودن بهترین زمان برای برداشتن تومور

روز عمل من و مادرم کنار بابا سعی میکردیم پنهان کنیم نگرانی و اشکها مونو

بابا رو بردن اتاق عمل و من و مامان فرو ریختیم و اشکهامون تمومی نداشت ساعت 11

صبح عمل شروع شد و ساعت 7 بعداظهر تموم تو این فاصله من نیمه جون بی رمق

یه گوشه فقط گریه میکردم دقیقا 8 ساعت تموم اشک میریختم عماد تمام سعی شو

میکرد ارومم کنه و ناموفق تا زمانی که دکتر اومد با خودش خبرهای خوبی اورد

تومور و با موفقیت خارج شد پدرم 5 روز دیگه تو سی سی یو بود هر روز با عماد

از سرکار میرفتیم و بابا رو میدیدم پدرم وقتی عماد و کنار من میدید خوشحال میشد

کلی دستگاه بهش وصل و درد زیادی داشت هروز برگشتن من تا خونه روی

شونه های عماد اشک میرختم عماد صبورانه ارومم میکرد .

چه روزهای سختی بود


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٥/٢٩ توسط مستانه

.

فرش و مبل پر از خون شده بود 5 دیقه بود که به اوراژانس زنگ زده بودم نمیدونستم چیکار

کنم برادرم کنار بابا ایستاده بود مادرم طاقت دیدن نداشت و مدام در حال راه رفتن بود عماد

در حال پیگیری اورژانس بود و مادر و پدر عماد به شدت نگران و انسی کنار من

اورژانس اومد تشخیص اولیه خونریزی معده

ما همه شوکه شده بودیم چون بابا اصلن سابقه بیماری معده نداشت هیچ وقت هم تا به

حال نگفته بود معدم درد میکنه

اورژانس بابا رو منتقل کرد بیمارستان عماد و برادرم هم رفتن

ساعت 12 شب پدرم رو منتقل کردن اتاق احیا C P U ,وحشتناک ترین کلمه زندگیم که معنی ش رو نمیدونستم


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٥/٢٩ توسط مستانه

ببخشین بعد از مدتها اومدم

اره عماد عاشقانه ترین نگاه دنیا را داشت

چند دقیقه ای نشستم کنار مامان پدر ایشون شروع کردن به معرفی خودشون و

خانوادشون همه به حرف اومدم من و عماد هم از این بابت خوشحال بودیم از اینکه

سکوت باشه حس خوبی نداشتم همه در حال گفتن و خندیدین بودن من که کنار مامان

بودم بهم اشاه کرد که میوه رو بیارم با همه استرسی که داشتم دوباره همه انرژی رو به

گرفتم انسی خواهر دوست داشتنی عماد چنان لبخند دلگرم کننده ای زد که آرامش

دوباره اومد سراغم بشقابها رو چیدم ظرف میوه برام سنگین بود عماد همون لحظه

متوجه شد از نگاهش میشد فهمید دلش داره پر میکشه که ظرف میوه رو از من بگیره

 در آخر همین کارم کرد

بحث داغ بود راجع به دختر داشتن اینکه یه نعمت بزرکیه که خدا من و حاج خانم و دوست

داشت که بعد 5 تا پسر این دختر رو نصیب ما کرد اینا صحبتهای پدرم بود 

همه سرگرم میوه پوست کردن پدرم  یکدفعه ساکت شد من همه حواسم به پدرم بود

مدام عرقش رو با دستمال کاغذی پاک می کرد مادر عماد میوه تعارف می کردم اون

لحظه من و مادرم ایستاده بودیم بابا رنگش شده بود مثله گچ دیوار و یکدفعه خون از

از دهنش بیرون زد همه دورش جمع شده بودیم دستاش تو دستای من بود صداش

میزدم چشمهاش اروم بسته شد برای لحضه ای احساس کردم تموم شد دستهاش و

رها کردم سریع رفتم سراغ اورژانس .....


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/۸ توسط مستانه

دلم رهااایی میخواد  یه جای دور دو ر خیلی دور....................................

تو باشی و من...

همین .

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۳/٦ توسط مستانه

دلم به اندازه همه 26 سال و 7 ماه زندگیم گرفته این روزها خوصله ام انگار تمام شده وقتی

روجوع می کنم به درونم هیچ اثری از خودم نمیبینم مثل یه دریا که هیچ هیچ بادی

نمیتونه مواجش کنه

انگار تموم شدم دلم برای این روزهای خودم میسوزه بیچاره من........ دلم برای روزهای

سرشار زندگیم روزهایی که فارغ بودم از هر غم و نامیدی از هر کینه و دلخوری دلم تنگ

شده

روزهایی که همه چی برام روشن بود زیبا و پایدار


بابا دوباره حالش بد شد اما این بار وسیعتر با یه شوک بزرگ خیلی بزرگ

 

هنوز 20 دقیقه از مراسم زیبای شب خواستگاریم نگذشته بود همه چی خوب خیلی خوب

شب خواستگاری:

من یه کت اسپرت کرم رنگ یه شلوار مشکی راسته و یه شال لیمویی حریر و یه صندل

مشکی

بابا بیحال بود یکی دوبار حالش بهم خورد من نگران میدونستم داره خودشو خوب نشون

میده

بیصبرانه منتظر وردشون بودم دیرتر از زمان مقرر اومدن براشون یه مهمون ناخونده اومده

بود صدای زنگ

و باالخره اومد با یه سبد بزرگ پر از گلهای صورتی

من با همه استرسی که داشتم خودم پذیرایی و انجام میدادم

چایی رو ریختم از قبل میدونستم مادرشون چایی کم رنگ میخوره وارد پذیرایی شدم

اصلا به روی خودم نمی اوردم که دارم از استرس خفه میشم اول برای مادرشون چایی

گرفتم و بعد پدرشون و    تا رسیدم به عماد عاشقانه  ترین نگاه دنیا بود وقتی نگاهم

میکرد و چایی رو بر میداشت

 

هر چی نوشته بود پرید لعنتی لعنتی پرشین بلاگ حالم ازت بهم میخوره

الان باید برم

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/٢/۱۸ توسط مستانه

سلام به همه اومدم دوباره با یه دنیا حرف حرف با یه دنیا اتفاق


نمیدونم چه مدته نیستم نمی نویسم انقدر این مدت سخت گذشته  با همه

اتفاقهای خوبی که برام افتاده باهمه لحظه های خوبی که داشتم  زیبا بود و باشکوه اما

خیلی سخت بود خیلی سخت

 

خسته ام خیلی خسته

 

هفته پیش اومدن خواستگاری مراسم خوبی

بهتراز اون چیزی که فکر می کردم پیش رفت اما..

 

الان باید برم


.: Weblog Themes By Pichak :.



تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت

جست و جوی گوگل

جست و جوی گوگل

.

دکتر علی شریعتی تصادفی

دکتر علی شریعتی تصادفی